حرفیه که اون میزنه میگه بزن بیرون ازون خونه. خواستگاریمون که کلا بهمون خورد چون خانواده ها با هم جور نمیان. منم اگه پاشم برم پیشش میگه از کار و زندگی و درسم میوفتم نیا پیشم. کجای این عشقو تحمل کنم. دو روزه ارتباطمون قطع شده مثه ماهی ای که افتاده تو ساحل دارم بال بال میزنم از دلتنگی. ولی اون راحت گوشیشو خاموش کرده.
سخته وقتی به عشقت زنگ میزنی بگه خاموش میباشد. دیروز تو چه حالی بودم گوشیم خاموش شده بود حالا با من لج کرده خاموش کرده. زندگیمون شده جهنم محض. اون همه اشتباهاتو از من میبینه و فک میکنه من تلاشی برا زندگیمون نمیکنم.
نه اون کار و سرمایه ایی داره نه من. کجا بزنم بیرون. بزنم بیرون ازین ویرونه که فردا پس فردا ولم کنه بمونم دست گرگای زمونه. غیرت داره میدونم ولی کو کجاس؟ نمیگه زنم کجاس؟
این اواخر فقط من باید بهش عشق میدادم من باید برا عشقمون تلاش مییکردم من باید میرفتم اونجا پیشش من باید کار میکردم من باید درسمو ول میکردم . هیچی نگفتم ولی دلم دیگه تاب نداره
یه تغییر باید بیوفته شما بگید
برچسب:
نویسنده: فاطمه مرادی