هرچه ناگفته دارم برایت مینویسم اگه روزی به چشمت خورد آن را بخوان
امیدوارم الان که این را برایت مینویسم خوب خوب باشی با اینکه چند روزی است از تو یار محبوبم خبری ندارم
راستش میدانی مخاطب حرف هایم که تو میشوی یک طوری میشوم
دست هایم یخ میبندد و قلبم نا منظم میتپد
ف جانم امیدوارم من را بخاطر تمام اشتباهاتم ببخشی و از ته قلبت از من راضی بوده باشی
میدانی من هیچ وقت کس دیگه ای را نتوانستم متصور شوم که عشق حقیقی قلبم را جز تو به او هدیه کنم
بخاطر داری آن روزهای اوایل آشناییمان را
هر ساعت و دقیقه ی مان در خارج از زمین سیر میشد و با هم در عمق رویاهایمان فرو میرفتیم
من هیچ وقت تو را نرنجاندم و همیشه در بیداری و خواب تورا دوست داشتم
یادت می آید آن شب نشینی هایمان را که صبح هم تمام نمیشد؟
و تو آرام به خواب میرفتی و من نفس های زیبای تورا میپرستیدم؟
یادت هست اولین دیدارمان را
تو از عشق لپ هایت سرخ شده بود و جفتمان لرزش داشتیم
در تمام لحظاتی که در چشمانت نگاه میکردم سرود دوست داشتنت بود که درونم جاری میشد
آخر میدانی همسر عزیزم من تورا یک جور خاص دوستت دارم
زیبایی هایت را درک میکنم
لطافت هایت را درک میکنم
به گمانم آن املتی که باهم خوردیم هرگز از یادم نرود
همه ی خیارشورها را با عشق کنار املت برای تو لقمه گرفتم تا درونت چیزی جز محبت رشد نکند
هنوزم که هنوزه آن انگشتری که تو دستم کردی و دست بندمان را به دست دارم
میدانی خب هرکس یک جوری است دیگر من هم به تو وفادار
امیدوارم از من راضی بوده باشی و ببخشی من را اگر کنارت بخاطر جبر تلخ جغرافیاییمان خسته تن بودم یا گاه آنطور که میخواستی شادی نکرده بودم
همیشه در قلب من هستی و خواهی بود
همسر همیشگیَت./